خدايا با توأم حواست كجاست؟
درد را هر سو نوشتیم درد بود...... نمک به زخمم نپاش...
نگاه ها مرا دلتنگ می کند
کوچه ها خونه ها تمام لحظه ها
مرا دلتنگ می کند
و من با حرف به حرف نامت
دلتنگی ام را در میان قصه ها جار می زنم
و آخرین نگاه عاشقانه ات را
برای خود معنا می کنم
این روزها نه یک بار
بلکه هزار بار
دلتنگتر از همیشه ام
و باخود هجی می کنم
آخرین سکوتی را که
نام مرا به ساده ترین شکل ممکن
تکرار کرد
گــشـتـه خــون آب وضــويــم
با لــب عــطــشـــان بــگــويم
قــاســمــم مـسـت جـام ولايـم
لالــه گــــلــشــن مـــجــتـبـايم
اي عـمـوجـان کـُـن نـگـاهـي
بـــر يــتـــيـــمِ بـــي پــنــاهــي
آرزوئـي بـه جــز ايـن نــدارم
تـا در آغـوش تو جان سپارم
مــــن اگــــر، بـــابـــا نـــدارم
ســــر بـــه دامـــانــت گــذارم
خـون شـده خـلعت شادي من
اشــک تـو نـُقــل دامـادي من
بــســتــه بــر مــن راه چــاره
پــيــکــرم شــد پـــاره پــــاره
در يَـم خـون مرا جستجو کن
با سرشکت مرا شستشو کن
بــا آنــکــه هــسـت آب تــو جان پـرو ای فرات
دلــــهــــا بـــــود ز آب تــــــو، در آذر ای فرات
ســـیــراب از تـــو عــالـــم و انــدر کــنــار تــو
جـان داده تـشـنـه خسـرو جـان پرور ای فرات
بی مهـریت بس اینکه حسین(ع) تشنه بود و تو
بـودی بـه مـهــر دخـتـر پـیـغـمـبـر(ص) ای فرات
از آب، تــــو مــــضــایـــقــه کــــردی و آب داد
تـیـر جـفـا بـه حـلـق عـلـی اصـغـر(ع) ای فرات
بـا نــو رَسـان ســاقـی کــوثــر از ایــن عـمــل
آتــــش فــکـــنــدۀ بــه دل کــــوثـــــر ای فرات
زیر آوار این لحظه های غریب
سوسوی هیچ ستاره ای برای من نیست
دلم گرفته
یک دلتنگی همیشگی مدام همراه من است

صحرا و تیغ آفتاب وپیکر من
قربانی هرروز قربانگاه بودن
از اوج آسمان سیمای این زمین تحقیر می شود .
یک عشق شیشه ای با کم ترین ترک نابود می شود .
عشقبازي به همين آساني ست
که گلي با چشمي
بلبلي با گوشي
رنگ زيباي خزان با روحي
نيش زنبور عسل با نوشي
کار همواره ي باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ريشه بيد
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه اي با آهو ،برکه اي با مهتاب
و نسيمي با زلف
دو کبوتر با هم
وشب و روزو طبيعت با ما
عشقبازي به همين آساني ست
شاعري با کلمات شيرين
دست آرام و نوازش بخش بر روي سري
پرسشي از اشکي
و چراغ شب يلداي کسي با شمعي
و دل آرام و تسلا و مسيحاي کسي با جمعي
عشقبازي به همين آساني ست
که دلي را بخري
بفروشي مهري
شادماني را حراج کني
رنج ها را تخفيف دهي
مهرباني را ارزاني عالم بکني
و بپيچي همه را لاي حرير احساس
گره عشق به آنها بزني
مشتري هايت را با خود ببري تا لبخند
عشقبازي به همين آساني ست
هر که با پيش سلامي در اول صبح
هرکه با پوزش و پيغامي با رهگذري
عرضه سالم کالاي ارزان به همه
لقمه نان گوارايي از راه حلال
و خداحافظي شادي در آخر روز
و نگهداري يک خاطرخوش تا فردا
و رکوعي و سجودي با نيت شکر
در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در ا نزوا مي
خورد و ميتراشد.
اين دردها را نميشود به كسي اظهار كرد ، چون عموماً عادت دارند كه
اين دردهاي باور نكرد ني را جز اتفاقات و پيشامدهاي نادر و عجيب
بشمارند.
یه شب که آسمون پر از ستاره ست
یه شب که چشم تو پر از اشاره ست
نگام نکن نگام پر از بهانه ست
هیچی نمیگم حرف دل گلایه ست
من را با خودت ببر
به همان جا که پر از عطر توست
من را با خودت ببر
به همان جا که پر از وجود توست و دیگر هیچ
به چشمانت قسم هیچ نمی گویم
جز با نگاهم ..
بوسه بزن بر بی تابی های این دل نا آروم
تا بار دگر پر شوم از وجود تو و دیگر هیچ
..
| Design By : Night Melody |


